آرشیو موضوعی سایت

سرعت وقالب سایت

ارزشیابی شما از سرعت وقالب سایت

Loading ... Loading ...

روی تصویر کلیک کنید

آمار سایت

جستجوی حدیث مورد نظر

تبلیغات و اطلاع رسانی


آموزش نام نویسی درسایت درقسمت دانلود قرار گرفت



اگرکلیپ برای شمانمایش ندادفلش پلی یرمرورگراز

اینجا
دانلودونصب کنید

کلیپ های موجود


با کیفیت نسبتا خوب در سایت قرارگرفت

خاطرات اسرای عراقی

در تاريخ 23/11/1981 از طرف دولت عراق به خدمت احتياط فرا خوانده شدم. اگر حمل بر خود ستايي نباشد چون كمي اهل مطالعه هستم از روز اول جنگ همه جوانب آن را دريافته بودم و مي دانستم كه اين جنگ به چه انگيزه اي از طرف شخص صدام حسين كه مجري فرامين بعضي از دولتهاي منطقه و استكبار جهاني است، شروع شده بود. لذا در مقام آن بودم كه به هر طريق از آمدن به جنگ طفره بروم. حتي تمارض كردم اما تلاشم بي نتيجه ماند زيرا ما از آمدن به جبهه ناگزيريم و هيچ عذر و بهانه اي قابل قبول بعثيون نيست و به هر طريق بايد مطيع فرامين حيواني آنان بود. در غير اين صورت عواقب بسيار وحشتناك و كشنده اي در انتظار ماست. سرنوشت خانواده و وابستگان آنان كه جسارت و شجاعت فرار از اين مخمصه را دارند، معلوم است.

وقتي به جبهه آمدم سهميه واحد پياده شدم. از لحظه ورود به خط، اوضاع بسيار ملال انگيزي نظر آدم را متوجه خود مي كرد. رفتار نظاميان درجه بالا با پرسنل زير دست انساني نيست. فقط دستور است، دستور است و دستور، و لگد مال كردن عواطف و انسانيت آدم.

با اين اوصاف هيچ خبري از روحيه و نشاط در هيچ يك از افراد نبود. حتي امكانات رفاهي از جمله فيلم ويدئو، لباس، غذا، هيچ كدام نمي توانست آن خلأ اساسي را پر كند و من هم از اين احوال مستثني نبودم. بيشتر افراد براي فرار از تنهايي و خيالات دردآور دور هم جمع مي شدند و از هر دري حرف مي زدند و شوخي مي كردند. حرفهاي اينگونه جلسات بياباني، گفته ها و خنده ها همه در حكم يك مسكن موقت بود و متأسفانه چاره اي هم نبود و اگر بود از دست ما كاري بر نمي آمد.

يك بار در يكي از همين دور هم نشستنها كه اتفاقاً در پشت خاكريز و كنار سنگر خودم بود، اتفاقي افتاد. آن روز هوا كاملاً خوب و دلچسب بود و چند نفر از پرسنل دور هم نشسته و از هر دري صحبت مي كردند. حرف كشيد به جنگ و اينكه چه كسي جنگ را شروع كرد و از اين دست حرفها و اظهارات متفاوت كه بعضاً با ترس و تظاهر ارائه مي شد. در ميان ما سربازي بود كه ظاهراً خود را شجاع و نترس مي دانست و با حرارت حرف مي زد، طوري كه دشمن نيروهاي اسلام است و فقط او مي تواند از پس نيروهاي شما بر آيد و بسيار هم از شخص صدام و حزب بعث دفاع مي كرد و ما را در موضع حق مي دانست. نام اين سرباز را يادم نمي آيد ولي اين اتفاق باعث شد كه اين آدم براي هميشه در ذهن ما جا باز كند. او در خلال حرفهايش به مقامات جمهوري اسلامي توهين مي كرد و از جمله به امام دشنامهاي ركيك مي داد و مي گفت كه ايران به عراق حمله كرده است و جواب متجاوز همين است كه من مي دهم. يعني تا آخرين قطره خون خودم با آنها جنگ مي كنم و يك مشت تحليل و تفسير راديوهاي امپرياليستي را هم تحويل ما داد. داشت حرف مي زد كه ناگهان يك گلوله خمپاره د ر چند متري جمع ما منفجر شد و هر كدام به طرفي خيزيديم. خيلي ترسيده بوديم. اصلاً انتظار هيچ گلوله اي نمي رفت. آن روز خطوط جبهه آرام و راكد بود. نه از طرف شما خبري بود نه از طرف ما. تبادل آتش نشده بود و به همين خاطر بود كه با خيال آسوده نشسته بوديم و حرف مي زديم.

وقتي دود و غبار خوابيد آن سرباز هم خوابيده بود. همه جمع سالم بودند بدون اينكه صدمه اي ديده باشند. فقط آن سرباز فحاش و شجاع صدام حسين در ميان خاك و خون خفته بود.

در آنجا به سربازان گفتم: «در هلاكت و تلف شدن اين مرد عبرت هايي نهفته است» و گفتم: «چرا از ميان اين جمع فقط اين يك نفر بايد هلاك بشود؟» و جواب را برايشان روشن كردم و گفتم كه خدا در قرآن مي گويد: «و ما رميت  اذ رميت و لكن الله رمي…» «اي پيامبر، كفار با دست تو كشته نشدند بلكه اين خدا بود كه اين كفار را كشت».

من هم آنجا گفتم و هم اينجا به شما مي گويم و خداوند را كه پاك و منزه است را شاهد مي گيرم كه حق در كنار رزمندگان اسلام است و همچنين پيروزي. تا زماني كه رزمندگان شما در كنار حق باشند، خداوند با آنهاست و اينان بندگان صالح خدا هستند

… اليس الله بكاف عبده … (آيا خداوند در ياري كردن بندگانش كفايت نمي كند؟)

هلاكت آن سرباز اسباب روشني ما را فراهم آورد.

در تاريخ 7/2/1982 صدام فرمان حمله صادر كرد. اين فرمان براي باز پس گرفتن شهر بستان بود. او براي دست يافتن به اين هدف بيشترين و بزرگترين نيرو را بسيج كرد. از جمله لشكر زرهي 12 و لشكرهاي 1 و5 و18 پياده و چندين لشكر بزرگ ديگر به همراه تجهيزات فراوان. در همين حمله بود كه دو لشكر تازه نفس از شهر ثوره حركت كردند، همچنين يك لشكر ديگر از شهر ديوانيه به اضافه نيروهاي ويژه و صدها توپ و تعداد بي شماري موشكهاي زمين به زمين.

ساعاتي قبل از حمله، شخص صدام به اين منطقه آمد و عده اي از پرسنل كه در آنجا بودند شروع كردند به ابراز احساسات كردن و قربان صدقه صدام رفتن و عده اي از فرماندهان هم براي خود شيريني و خود رقصي به صدام گفتند: «چون فرذا سالگرد انقلاب 8 شباط است ما فتح شهر بستان را به شما هديه خواهيم كرد.» صدام هم خوشحال و مغرور از آنها تشكر كرد. آنها گفتند: «شما از روي جنازه ما به بستان خواهيد رفت» و صدام گفت: «همه با هم خواهيم رفت».

حمله ساعت هفت شروع شد. آتش بسيار سنگين و بي سابقه اي روي نيروهاي شما تدارك ديده شده بود كه ريخته شد.

من به عنوان پزشك در منطقه مشغول خدمت بودم. خيل زخمها و كشته شدگان به سوي ما سرازير شدو جنگ به مدت پانزده روز ادامه يافت. ارتش عراق با همه قوا فقط توانست دو كيلو متر پيشروي كند. تعداد كشته شدگان در حوزه ما به هزار نفر ميرسيد. تعداد مجروحين حدود سه برابر آنها بود. اجساد كشته شدگان عراقي صدتا صدتا روي زمين انباشته بود و من ناچار بودم در هر آمبولانس كه ظرفيت بيش از چهار نفر نبود، هجده تا بيست كشته جاي بدهم. بيچاره مجروحان كه بر اثر وحشت و عدم رسيدگي تلف مي شدند. در آنجا بود كه بيشتر فهميدم كه صدام چه خيانتي دارد به اسلام مي كند و بايد هر طوري است ريشه اين مرد فاسد از روي زمين برداشته شود.

بنده بسيار احساس خطر مي كنم. صدام ميل دارد كه حتي يك نفر از مسلمين را زنده نگذارد و اگر دستش برسد كليه بقاع متبركه مسلمين را ويران كند. ابعاد تبهكاري صدام را بنده مشكل بتوانم براي شما بيان كنم. شما اگر به جاي من بوديد يك ساعت هم نمي توانستيد ببينيد آن همه نيروي ما در واقع نيروي اسلام به دست اين صدام تباه شود. دنياي كفر از او پشتيباني مي كند. زيرا او كاملاً در جهت منافع آنان است. آنها اين ديوانه فاسد را تراشيده و به جان مردم مسلمان عراق انداخته اند. مقصد اصلي از حمله به ايران از بين بردن اسلام بود.

نكته جالب اين است كه پس از آن حمله شوم و نافرجام و شكست در آن كه به بهاي بسيار گراني براي ما تمام شد، صدام خودش آمد پشت تلويزيون و مختصري در باره جنگ حرف زد و دست آخر گفت كه جنگ براي گرفتن بستان داراي لذت خاصي است.

وقاحت و شعبده بازي اين مرد نظير ندارد. شايد خوشتان نيايد اگر بگويم خدا رحمت كند شاه شما را. هر چند هر دوي آنها در بهترين مكان جهنم با هم محشور خواهند شد؛ ولي اين جاني خيلي كمياب است.

مردم دنيا بينديشند و فكري به حال و روز مردم بيچاره و ستم كشيده عراق بكنند. اين آدم كيست كه سرنوشت چند ميليون آدم در دست اوست و هر كاري كه دلش مي- خواهد انجام مي دهد و كسي هم نيست كه به او بگويد بالاي چشمت ابرو است.

اين حقوق بشر سرش را بگذارد زمين و بميرد. كور بشود اين حقوق بشر كه تنها چيزي كه نمي بيند حقوق بشر است. اصلاً لفظ بشر براي اينها معني ندارد. يك دكان است كه امپرياليسم باز كرده و چند تا نوكر در آن مشغول به كارند و هر از گاهي با كيف و كتاب مي آيند اينجا كه احوال شما چطور است؟ غذاي شما خوب است؟ استحمام شما خوب است؟ وضع نظافت چطور است و … با اين كه چند بار آنها را رانده ايم ولي باز هم مي آيند و سؤالهاي چرت و پرت از ما مي كنند .

ما به آنها گفتيم كه وضع خوب است . شما به جاي اينكه بياييد اينجا، اگر مرد هستيد و ريگي در كفشتان نيست و مزدور امريكا و صدام نيستند يك سري هم بزنيد به زندانيان جنگي ايرانيها و زندانيان سياسي عراق و از حال و روز آنها هم با خبر شويد.ولي تنها چيزي كه اين حضرات ندارد چشم و گوش است. همين تشكيلات حقوق بشر در تمام جنايتهاي جهان شريك است. اين را بنده با جرأت عرض مي كنم .

صداي شيون كودكان يتيم و بي سرپرست و ضجه هاي همان بيوه زنها و خانواده هاي داغ ديده عراقي كه نمي دانند جوانشان يا پدرشان چه شده است براي صدام و حقوق بشر يها لذت بخش است. بسياري از اين جوانها و پدرها را ديدم كه توسط بعثيها اعدام شدند و بعد هيچ نشاني از آنها به دست نيامد.

در يك نامه محرمانه آمده بود كه جمع آوري كشته هارا نداشته باشيد. مي دانيد چرا؟زيرا كثرت آمار كشته ها صدام را رسوا خواهد كرد. آنها آمار را تقليل مي دهند و بر اينهمه جنايت سر پوش مي گذارند؛ اما تا كي خدا مي داند.

به قول برادرمان آقاي هاشمي رفسنجاني: وجدان دنيا خفته است.

بوي باروت مرد از است و زخم گلوله در تن انسان بيش از صد نشان و مدال ارزش دارد. اما همه اين ارزشها براي رزمندگان اسلام است. زخمي كه مي تواند شفيع باشد در روز موعود. اما من اين سعادت را نداشتم و آنقدر در تنگنا قرار گرفته بودم كه تنها آرزويم تمام شدن جنگ بود يا اسير شدن به دست نيروهاي با ايمان شما. من كشور شما را يك كشور اسلامي مي دانم و احساس غرور ميكنم كه بگويم در ايران اسلامي اسير هستم. احساس غربت نمي كنم اما از اينكه ناخواسته به جنگ شما آمده بودم ،‌احساس شرم مي كنم. اصلا دلم نمي خواست در اين جنگ كوچكترين اسيبي ببينم و اين ننگ را تا ابد براي خودم حفظ كنم ،و مردنم در جهت تحقق اميال شيطاني و حيواني شخص صدام حسين باشد .حيات ،حقي است كه خداوند به من عطا فرموده و بايد در راه او صرف كنم نه در راه جنگ افروزي كه بساط شياطين را مي خواهد رونق ببخشد. متاسفانه من روزهاي بسيار سختي را در جبهه ها گذرانده ام. بعضي از اين روزها شاهد حوادثي بوده ام كه هرگز قادر به فراموش كردنشان نيستم و به عنوان يك مسلمان مادامي كه زنده ام يك گوشه از قلبم در سوگ عزيزان شما افسرده است.

شما شايد نام سرهنگ طالع دودي را شنيده باشيد .او فرمانده لشكر نهم عراق است.من در تيپ … واحد تانك اين لشكر خدمت مي كردم و فرمانده يگان تانك بودم. اين سرهنگ يكي از مهره هاي مزدور و كثيف شخص صدام حسين است. او جنا يات  بي شماري را در ايران مرتكب شده است، به خصوص در اوايل جنگ . خودم ناظر يكي از اين جنايات هولناك بودم  و ديگري را يك افسر ديگر {برايم تعريف كرده است} او از دوستان من است و دو درجه از من بالاتر است و خوشبختانه او هم اسير شده و زنده است . دقيقا هفته هاي اول جنگ بود . چند روستاي سوسنگرد { ما اين شهر را خفاجيه مي ناميم}  توسط واحدهاي اين لشكر ، يعني لشكر نهم ، به فرماندهي سرهنگ طالع دودي ، به اشغال كامل در امد . در يكي از اين روستاهاي اشغال شده كه قسمتي از آن ويران شده بود هنوز عده اي از سكنه بودند . وقتي به اين روستا رسيديم و مستقر شديم با سكنه كاري نداشتيم زيرا بسياري از آنها افراد مسن و از كار افتاده بودند و جوان در اين دهكده نبود . بيشتر پيرزنها و پيرمردها و تعداد زيادي، بيش از حد معمول، كودك بودند. مي دانيد كه عربها پر اولادند.

سكنه اين روستا بسيار وحشت زده بودند . حضور ما آنها را ترسانده بود. ما بسيار كم احتمال مي داديم كه خطري از جانب اين سكنه بيچاره تهديدمان كند و لذا كاري به كارشان نداشتيم. اين وضع تا روزي كه سرهنگ طالع دودي به اين روستا نيامده بود برقرار بود. اما روزي كه سرهنگ وارد روستا شد و اهالي روستا را ديد دستور داد همه آنهادر ميدان روستا جمع شوند همه از مرد و زن و كوچك و بزرگ، حتي يك نفر هم غايب نباشد. حدود چهل و پنج نفر از پيرزن و پيرمرد و كودك و حتي مادراني با طفل شيرخوار در بغل در ميدان نيمه ويران جمع شدند.

سرهنگ طالع دودي دستور داد همه آنها همان جا كه هستند بنشينند روي زمين. آنها با ترس و لرز نشستند. سرهنگ گفت جمع تر بشوند. شدند. چند تايي همديگر را بغل كرده بودند. پيش خودم فكر كردم حتماً سرهنگ مي خواهد براي آنها خطابه اي بگويد؛ ولي عجب ساده بودم افراد خودي دور تا دور ميدان را خالي كرده بودند. يك تانك در دهانه ورودي ميدان و سرهنگ هم كنار آن ايستاده بود. مي دانيد چه شد؟ سرهنگ فرمان آتش صادر كرد و اين جمع روستايي غير نظامي بي پناه و بي گناه با تير مستقيم تانك تكه تكه شدند.

روز غم انگيزي بود و منظره اي وحشتناك. گرد و غبار و دود زيادي به هوا بلند شد و تكه هاي بدن آنها هر كدام به طرفي پرتاب شد و خون ميدان را سرخ كرد. منظره جان كندن چند تايي از آنها هنوز در نظرم زنده است.

آن روز گريه كردم، دور از چشم ساير نظاميان. اما مي شد كسي را يافت كه ناظر اين جنايت هولناك تاريخي باشد و احساس سرور كند. سرهنگ طالع دودي كه اين جنايت يكي از افتخارات اوست. من قبلاً شنيده بودم كه براي او اسير جنگي معني ندارد ولي باور نداشتم تا اينكه ديدم و باور كردم. خدا لعنت كند او را.

مطالب سایت

ارزشیابی شما از مطالب سایت

  • عالی (41%, 22 نفر)
  • خیلی خوب (20%, 11 نفر)
  • خوب (22%, 12 نفر)
  • متوسط (9%, 5 نفر)
  • ضعیف (7%, 4 نفر)

کل آراء: 54

Loading ... Loading ...

لوگوی سایت

برای حمایت وتبادل لینک باما کد زیررا کپی ودر سایت یا وبلاگ خود قراردهید

 

 

بایگانی شمسی