آرشیو موضوعی سایت

سرعت وقالب سایت

ارزشیابی شما از سرعت وقالب سایت

Loading ... Loading ...

روی تصویر کلیک کنید

آمار سایت

جستجوی حدیث مورد نظر

تبلیغات و اطلاع رسانی


آموزش نام نویسی درسایت درقسمت دانلود قرار گرفت



اگرکلیپ برای شمانمایش ندادفلش پلی یرمرورگراز

اینجا
دانلودونصب کنید

کلیپ های موجود


با کیفیت نسبتا خوب در سایت قرارگرفت

یوسف بنی هاشمی

دفتر دوم :

پشت سیم خاردار تک رشته ای نشسته ام در گرگ ومیش سحرگاه . اینجا دهلاویه است . گوشه ای از سرزمینی مقدس . در اطرافم موج میزند دریایی از جوانانی که آمده اند تا لبیک گوی پیر و مرادشان باشند ، حتی به قیمت نثار جان . سنگینی کوله آر پی جی شانه های شانزده ساله ام را خم گرده است . نجوایی آهسته در گوشها می پیچد : وقت نماز است . دو رکعت نماز عشق ، ارزشمند ترین ذخیره .

در روشنای سپیده دم چند نفر را می بینم که در آنسوی سیم خاردار ، در زیر خاکریز دشمن ، سینه خیز جلو می روند . خدایا اینها دیگر کیستند ؟ فرمانده دسته که در کنارم نشسته است می گوید : اینها بچه های تخریب هستند . بی اختیار دلم هوایشان می کند .

اینطور شد که یکسال بعد وقتی معاونت نیروی انسانی تیپ امام سجاد (ع) در میدان صبحگاه اعلام کرد که برای واحد تخریب نیرو می خواهند ، درنگ نکردم . حالا من هم با افتخار می گویم که یک تخریبچی هستم .

اینجا اردوگاه شهید اشرفی اصفهانی است . مر کز آموزش تخریب در جنوب . جوانی لاغر اندام و ریز نقش با چشمانی نافذ که احساس می کنی قلبت را سوراخ می کند به آموزشی های تازه وارد خوش آمد می گوید . آقا سید صدایش میکنند . آقا سید مقداد . سرداری گمنام در میان گمنامان تاریخ این مرز و بوم .

اولین بار که حسین را دیدم ، اینجا بود . برادر ایرلو خطابش می کردند . با همه تفاوت داشت . قد بلند و چهار شانه . ما جنوبیهای سیاه و سبزه ، تعجب می کردیم از سفیدی سیمایش با آن چشمهای آبی که میترسیدی در عمقش غرق شوی . مدیر داخلی اردوگاه بود . در عین خشکی و جذبه ، در عمق چشمانش محبت موج می زد .

دوست داشتنی بود . کاش هیچگاه نمی دیدی آنچه را که باید از دست بدهی .

وقتی به تخریب تیپ المهدی (عج) آمدم ، تنها کسی را که می شناختم حسین بو د که حالا مسئول تخریب تیپ بود . کم کم با بچه ها آشنا شدم . علی قاسمی ، غلامرضا باصولی ، غلامرضا جوان ،

محمد بلاغی ، سید حمید رضا رضا زاده و …. .

یکی دو ماه که گذشت حسین پیشنهاد داد تا اطلاعات رزمی تخریب را راه اندازی کنم . ثبت میادین مین خودی و دشمن . کار منظمی بود . نیاز به دقت فراوان داشت . از اینجا بود که با نامت آشنا شدم . هر وقت از نظم و دقت در کار سخن به میان می آمد ، حسین با شور و شوق خاصی می گفت : صبر کن علی بیاید تا ببینی نظم یعنی چه .

اینگونه بود که نادیده ، ذره ذره عاشقت شدم . چه انتظار سختی است ، انتظار نادیده ها . پس کی می آیی ؟ دلم پوسید در این چادرهای پر ، خالی از تو

هوالمعشوق

باز دل را نـذر بــاران کرده ام          باز امشب یاد یــاران کرده ام

بارش بـاران غـم از چشم تـر          یاد یــاران ز یـوسـف خـوبتر

یاد کنعان یاد یعقوب خمین         یاد لبهایی به ذکر یا حـسین

سلام :

سلامی از پس نزدیک به بیست و چند سال سکوت .

سلامی به آشنایان دور ، به یارانی که میرود تا در ذهنم به فراموشی سپرده شوند .

نمی دانم چرا بعد از این همه سال ، امشب تصمیم به نوشتن گرفته ام ؟ شاید به مناسبت سالروز آزادی پرستوهای مهاجر ، دلم هوس هجرت کرده باشد از این سرای خاکی به آن گنبد افلاکی که دیر زمانی است مأوای یاران سفر کرده است و چه اشتباهی از این فاحش تر که ما سفر کرده ایم و از افلاک به زیر آمده ایم و ایشان برجایند .

می خواهم از پیر و مرادم بنویسم اگر چه من در مریدی او کاهلترین بودم . می خواهم از فرشته ای در لباس خاکیان بنویسم . از عارفی که عرفان در پیشگاهش خجل گردید . از مجاهدی که جهاد را معنا کرد . از عاشقی که موجب مباهات معشوق بود .

می خواهم از علی بنویسم . از او که وعده شفاعتم داد و تا به امروز و هر روزی که نفس میکشم به آن دلخوشم . آری دوستان ، می خواهم از فرمانده دلاورمان عبدالعلی ناظم پور بنویسم و چه جاهلانه سخن می گویم . مگر قطره را توان وصف دریا هست ؟ پس از خودم می نویسم . از با علی بودن و با علی زیستن . از آرزوی پنهان علی شدن و علی وار رفتن .

بیم آن دارم که ذهنم یاریم نکند . شما دعایم کنید تا موفق گردم . بسم ا

دفتر اول:

ایستاده ام ، در تاریکی شب ، یکسویم خاکریز تا ارتفاع آسمان و در سوی دیگر دشت به پهنای وجود.

در کنارم منبع آب است با شیر باز وصدای شرشر و تو گویی قرنهاست که با آرامش خفته ای . در زیر نور مهتاب می درخشی ، از باقیمانده صورتت و زانوی پاره پاره ات خون جاری است . مانده ام متحیر ، خودت هستی ؟ ای پاره پاره پیکرت یاد آور علی اکبر در تکرار تاریخ .

 بچه ها سراسیمه می رسند . کسی را یارای باور نیست . مصطفی را ببین ، بغض گلویش را می فشارد . تنها صدایی که از حنجره بسته اش به گوش میرسد نام زیبای تو است . چون مجنونان تکرار میکند : علی علی علی …….

دلم می خواهد خودم را بر پیکرت اندازم و غرق بوسه ات کنم ، نمی دانی جمجمه شکسته ات چقدر بوسیدنی شده است . اینک تنها نیمی از پیشانیت که همیشه بوسه گاه مریدانت بود باقی مانده است . هنوز نمی دانم چطور خودم را نگه داشتم . به مصطفی نهیب زدم که فردا شب بچه ها عملیات دارند . روحیه شان را خراب نکن . ولی خودم که حالی بهتر از او ندارم .

همینطور ایستاده ام ، در تاریکی شب ، یکسویم خاکریز تا ارتفاع آسمان و در سوی دیگر دشت به پهنای وجود . در کنارم منبع آب است با شیر باز وصدای شرشر و تو گویی قرنهاست که با آرامش خفته ای .

وقتی خورشید شلمچه در دریای خون غروب کرد فانوس سنگر را روشن کردی و به انتظار اذان نشستی ، نماز مغرب را با اقتدای به تو Continue reading

مطالب سایت

ارزشیابی شما از مطالب سایت

  • عالی (41%, 22 نفر)
  • خیلی خوب (20%, 11 نفر)
  • خوب (22%, 12 نفر)
  • متوسط (9%, 5 نفر)
  • ضعیف (7%, 4 نفر)

کل آراء: 54

Loading ... Loading ...

لوگوی سایت

برای حمایت وتبادل لینک باما کد زیررا کپی ودر سایت یا وبلاگ خود قراردهید

 

 

بایگانی شمسی